سام دشت دار

روز عمل:

5 روزگیت

پسر عزیزم برات از روز به دنیا امدنت مینویسم و یک کم  از حاملگی،حامله که بودم انگار دنیا رو داشتم با تکون خوردنهات عشق  دنیا تو دلم تکون میخورد ،خیلی شیرین تر از اونی هست که بتونم بنویسم ،من توی دوران  بارداری حساسیت سختی داشتم همش به سرفه گذشت و تنگی نفس تا اینکه یکی از همون روزهایی که رفته بودم برای چکاپ دکتر گفت مایع دوره بچه کم شده و باید زود جراحی بشی ،منو بابا که ترسیده بودیم خاله مژگانم که هنوز نیامده بود خلاصه دکتر گفت راه حلی نیست برو استراحت کن فردا بیا باز چک کنیم،نهاره همون روز رفتیم خونه خاله الهام و عصرش رفتیم خونه تا کارهای نهایی انجام بدیم .تختتو ساکتو  آماده کردیم  و حسابی مشغول بودیم و تا ۱۲ شب کار داشتیم چون پسر عزیزم قرار بود بیاد پیش ما .عزیزم نفس مامان اون شب بابا یک عالمه عکس از منو تو انداخت که بدونی شب به دنیا امدنت چه اندازه بودی
خلاصه بگم شب خوابیدم دروغ گفتم !!!کله سحر بابا رو صدا زدمو رفتیم بیمارستان،وای که چه اضطرابی بود دکتر باز چک کرد و گفت امروز ساعت ۴ باید عمل بشی .فکر میکردم میشه چونه زد  از من که نه از انها که اره خلاصه امدم توی اتاق آماده شدم خاله الهام و عمو امید هم بودن که به باقی دوستان زنگ زدن و همه اومدن به بیمارستان .نصفه شب امریکا بود به ستاره زنگ زدم و گفتم قندعسل داره به دنیا میاد ،حالا دیگه برات ماجراهای خونه انها نمینویسم که چه شوری اونجا به پا شده بود .
خلاصه عزیزم منو آماده کردن و ساعته ۳:۴۵ بعد از ظهر منو بابا رفتیم توی اتاقه عمل.اینو بگم که تو یک هفته بعد از تولد من به دنیا امدی و این خودش آخر خوشی بود .تو ۲۷ روز زودتر از موعد به دنیا امدی قرار بود آذر ماهی بشی ولی گلم آبان ماهی شدی .منو بابا با ۱۰۰ تا چینی توی اتاق عمل بودیم ،بهتره بگم شکل اتاق عمل نبود  خونه خاله بود،همه مهربون با هم حرف میزدیم میخندیدیم و خوشحال بودیم اما ته دلم شور شوری بود و میگفتم نکنه زود به دنیا بیایی مشکلی برات پیش بیاد .ساعت  ۴ دکترمتخصص آمد و من فکر میکردم ۱ ساعتی طول میکشه همین جور برا  خودم نطق میکردم که من هنوز حس دارم اپیدورال اثر نکرده و انها به من میخندیدن باباهم که تند تند عکس میگرفت و ثبت تاریخی میکرد ،ساعته ۴:۱۸ دقیقه همه یک صدا گفتن چه خوشکله وای خدا چه چشماش بزرگه من فهمیدم تو به دنیا آمدی و چند دقیقه بدش صدای گریت در آمد و من توی دلم فقط قربون صدقت میرفتم ۲ یا ۳  دقیقه بعدش بود که تورو تمیز کرده بودن و آوردنت کناره من من تورو میبوسیدم و اشکهام بی اختیار میریخت ،پسر عزیزم توی اون مدت به یاده همه بودم برای همه دعا کردم و از صمیم قلبم خدا رو شکر کردم به خاطر داشتن تو ،با خودم عهد کردم تا روزی که زنده ام هر کاری که از دستم بر  میاد برات انجام بدم و با خودم عهد کردم همین جور که خدا تورو پاک و بیگناه  آفریده طوری تورو تربیت کنم که همیشه پاک باشی همیشه انسان باشی همیشه تاثیر گذاره مثبت بر زندگی همه باشه خلاصه کلام آدم باشی دومین عهدی که با خودم بستم این هست که بهت یاد بدم شاد باشی از زندگیت لذت ببری از بودنت خوشحال باشی امیدوارم بتونم برات مادری کنم .

٢٣ ابان ١٣٨٨ من مادر شدم...........

+   سام دشت دار ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٤/٢٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir