سام دشت دار

سام :

سام عزیز مامان
پسر خوبم این روزها حسابی دلبری میکنی ،صبح که بیدار میشی توی تخت  ما هستی و حسابی خودت رو لوس میکنی یک لگد به من میزنی یکی به بابا بعد میگی مامااااا بابااااا بعد من هر کاری کنم تو غش میکنی از خنده .الهی مامان فدای تو پسر عزیزم
دیروز باهات بازی میکردم،من سرمو بهت نزدیک میکردم بعد یواش پیشونیم میزدم به پشونی تو ۲ بار باهات این کار کردم بعدش خودت یواش و با احتیاط سرت به من نزدیک میکردی دانگ پیشونیت میکوبیدی به پیشونیم و غش میکردی از خنده .من موندم خیلی چیزها کی به شما بچه ها یاد میده؟میزه وسط سالن خیلی دوست داری میری زیرش میشینی و بازی میکنی اولها هر بار که میرفتی اون زیر و میومدی بیرون دانگی سرت میخورد به میز ولی حالا همچین گردنت خم میکنی مثل فرفره میری اون زیر و میایی بیرون بدونه اینکه سرت به جایی بخوره.
پسر خوبم عاشقتم باهمه وجودم تورو توی بغل میگیرم باهمه وجودم دوست دارم عزیزم .

+   سام دشت دار ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۳۱

این روزها:

پسر عزیزم
الان که اینو برات مینویسم تو خوابی و من  وقت  پیدا کردم برات یک کوچولو بنویسم.عزیزم واقعن بچه پسری واقعن شیطونی .این روزها من حتا وقت غذا درست کردنم ندارم ،تو دستت میگیری به مبلها و تاتی تاتی کنون همهه جا میری گاهی هم از پشت میخوری زمین ،همین هاست که باید همش کنارت باشم  و مراقب،چند روزه که لباس میکنم تنت اونهارو با گریه در میاری ،پسر طلایی کی این کارهارو یاد گرفتی؟امروز هرچی میگفتی م م من جوابت ندادم کلی گریه کردی عزیز مامان ،گاهی وقتا  میگم خدایا این همون سام هست  که ۴۵ درجه میزاشتیمش میخابیید  تکون نمیخورد تا ما جابجاش کنیم ،خدایا شکرتتتتتتت
تو این روزها مامان بابا به به رو میگی عاشقتم عزیزم

+   سام دشت دار ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٩

روز عمل:

5 روزگیت

پسر عزیزم برات از روز به دنیا امدنت مینویسم و یک کم  از حاملگی،حامله که بودم انگار دنیا رو داشتم با تکون خوردنهات عشق  دنیا تو دلم تکون میخورد ،خیلی شیرین تر از اونی هست که بتونم بنویسم ،من توی دوران  بارداری حساسیت سختی داشتم همش به سرفه گذشت و تنگی نفس تا اینکه یکی از همون روزهایی که رفته بودم برای چکاپ دکتر گفت مایع دوره بچه کم شده و باید زود جراحی بشی ،منو بابا که ترسیده بودیم خاله مژگانم که هنوز نیامده بود خلاصه دکتر گفت راه حلی نیست برو استراحت کن فردا بیا باز چک کنیم،نهاره همون روز رفتیم خونه خاله الهام و عصرش رفتیم خونه تا کارهای نهایی انجام بدیم .تختتو ساکتو  آماده کردیم  و حسابی مشغول بودیم و تا ۱۲ شب کار داشتیم چون پسر عزیزم قرار بود بیاد پیش ما .عزیزم نفس مامان اون شب بابا یک عالمه عکس از منو تو انداخت که بدونی شب به دنیا امدنت چه اندازه بودی
خلاصه بگم شب خوابیدم دروغ گفتم !!!کله سحر بابا رو صدا زدمو رفتیم بیمارستان،وای که چه اضطرابی بود دکتر باز چک کرد و گفت امروز ساعت ۴ باید عمل بشی .فکر میکردم میشه چونه زد  از من که نه از انها که اره خلاصه امدم توی اتاق آماده شدم خاله الهام و عمو امید هم بودن که به باقی دوستان زنگ زدن و همه اومدن به بیمارستان .نصفه شب امریکا بود به ستاره زنگ زدم و گفتم قندعسل داره به دنیا میاد ،حالا دیگه برات ماجراهای خونه انها نمینویسم که چه شوری اونجا به پا شده بود .
خلاصه عزیزم منو آماده کردن و ساعته ۳:۴۵ بعد از ظهر منو بابا رفتیم توی اتاقه عمل.اینو بگم که تو یک هفته بعد از تولد من به دنیا امدی و این خودش آخر خوشی بود .تو ۲۷ روز زودتر از موعد به دنیا امدی قرار بود آذر ماهی بشی ولی گلم آبان ماهی شدی .منو بابا با ۱۰۰ تا چینی توی اتاق عمل بودیم ،بهتره بگم شکل اتاق عمل نبود  خونه خاله بود،همه مهربون با هم حرف میزدیم میخندیدیم و خوشحال بودیم اما ته دلم شور شوری بود و میگفتم نکنه زود به دنیا بیایی مشکلی برات پیش بیاد .ساعت  ۴ دکترمتخصص آمد و من فکر میکردم ۱ ساعتی طول میکشه همین جور برا  خودم نطق میکردم که من هنوز حس دارم اپیدورال اثر نکرده و انها به من میخندیدن باباهم که تند تند عکس میگرفت و ثبت تاریخی میکرد ،ساعته ۴:۱۸ دقیقه همه یک صدا گفتن چه خوشکله وای خدا چه چشماش بزرگه من فهمیدم تو به دنیا آمدی و چند دقیقه بدش صدای گریت در آمد و من توی دلم فقط قربون صدقت میرفتم ۲ یا ۳  دقیقه بعدش بود که تورو تمیز کرده بودن و آوردنت کناره من من تورو میبوسیدم و اشکهام بی اختیار میریخت ،پسر عزیزم توی اون مدت به یاده همه بودم برای همه دعا کردم و از صمیم قلبم خدا رو شکر کردم به خاطر داشتن تو ،با خودم عهد کردم تا روزی که زنده ام هر کاری که از دستم بر  میاد برات انجام بدم و با خودم عهد کردم همین جور که خدا تورو پاک و بیگناه  آفریده طوری تورو تربیت کنم که همیشه پاک باشی همیشه انسان باشی همیشه تاثیر گذاره مثبت بر زندگی همه باشه خلاصه کلام آدم باشی دومین عهدی که با خودم بستم این هست که بهت یاد بدم شاد باشی از زندگیت لذت ببری از بودنت خوشحال باشی امیدوارم بتونم برات مادری کنم .

٢٣ ابان ١٣٨٨ من مادر شدم...........

+   سام دشت دار ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٤/٢٧

مقدمه:

پسر عزیزم من بلاخره وقت کردم بیام برات وبلاگ  بنویسم.بلاخره وقتی شد تا من بتونم خاطرات  تو رو ثبت کنم عزیز مامان
سام عزیزه مامان بابا  ۲۳ آبان ۱۳۸۸ توی بیمارستانbeijing) amcare)  به دنیا اومد و دل  مامان بابا رو شاد کرد .پسر عزیزم امیدوارم بعدها  بتونی فارسی بخونی و بتونی خودت همه خاطرات خودت رو مرور کنی .الان خوابی و من وقت کردم برات بنویسم
تو ۸ ماهت تمام شده و حسابی شیرین شدی .۲ تا دندون  پایین داری و دندون بالات هم داره در میاد .این روزها بهت میگم بوسسسسس حسابی بوسسسسس میکنی خلاصه که دل ما رو داری ماله خودت میکنی
امروز یک کمکی جدی نوشتم از فردا درست میشه عزیز مامان
 

+   سام دشت دار ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir