سام دشت دار

ایران:

سام پنج شنبه میاد ایران.

+   سام دشت دار ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۸

روزانه نویسی:

سلام و صد سلام.
امروز دوشنبه هست و اول هفته .صبح گل پسرم ساعت هشت بیدار شد ،حسابی سر حال بود.یک راست رفت سراغ ظرف میوه و به به کنان منو صدا کرد،شلیل میخواست ،دوتا شلیل خورد ،شیر موزش خوردو شروع کرد در در ،در در ،سام و مامان امروز رفتن مهده کودک دیدن ،ولی  اصلان به دلم نچسبید ،مهد بزرگ و قشنگی بود،ولی همه بچهها چینی بودن ،صورتشون اصلان هیچ سنسی نداره ،شاید بخاطر بچه ها بود که خوشم  نیومد ،ولی ماشاءالله به سام ،چایی نخورده همچین پسر خاله شده بود،من چهل و پنج دقیقه توی اتاق بودم و با مدیره اونجا صحبت میکردم  ،این پسرم رفته بود بازی،اصلان یادی از منم  نمیکرد ،اخرشم با اخمو ناراحتی آمد بیرون ،سام الان یک سال و نیمه هست ،تصمیم دارم از بیست و سه ماهگی بگذارمش مهد،البته روزی ۳ ساعت ، بیشتر برای اینکه با بچه ها بازی کنه ،زمستون پکن به حدی سرد هست که نمیشه رفت توی محوطه و بازی کرد،شکر خدا چینیها زمستونم که خواب  زمستانه میرن ،اینه که اگر سام مهد نره تقریبا کسی نمبینه ،اون  وقته که یک تارزان میشه و از همه فراری  ،البته اگر تونستم مهد  باب  دلم پیدا کنم،اگر نه که هیچی ،همین همسایگیمون یک کلاس مدل بادبادکه تهران باز شده، شایدم زمستون بگذارمش اونجا ،حالا چند تا مهده دیگه هم هست برم ببینم ،اگراوکی  بشه چه بهتر،اونجوری منم صبحا میتونم برم سر کار یا دانشگاه .
من تایپ فارسیم خیلی بده ،اگر میبینید پراکنده  مینویسم ،ببخشید ،به زودی راه میوفتم و طولانی مینویسم،بخوصوص در مورده روانشناسی کودک که عشق من هست.

+   سام دشت دار ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢

سام کجایی خواهد بود؟

سلام به دوستان عزیز

بلاخره منم به جمع دوستان وبلاگ نویس پیوستم و برای گل پسرم وبلاگشو آب و جارو کردم و اگر تنبلی رو کنار بگذارم قول میدم  از گل پسرم بنویسم،هرچند که شاید آینده خودش نتونه بخونه، میدونم بدونه این که مدرسه فارسی بره،نمیتونه سواد خوندن و نوشتنش انقدر   خوب بشه ،ولی بازم امیدوارم که من بتونم کمر همت ببندم و فارسیشو عالی کنم.یکی از مشکلات  زندگی توی مشرق زمین همین هاست که تعداد ایرانی ها اینجا کمه ،ولی امیدوارم که  سام ۶ ، ۷ ساله میشه تعداد ایرانیها بخوصوص  دوستای خوب برای ما زیاد بشه ،البته برای من اصلا فرق نمیکنه که سام با کی دوست باشه و با چه زبونی بخواهد  با دوستهاش صحبت کنه،همه انسانها محترمن و از هر نژادی آدم میتونه دوست   خوبی داشته باشه،من تا ۲ ماهه پیشم خیلی نگران بودم  که خدایا اینجا تکلیف  سام چی میشه؟اخه آدم وقتی توی غرب زندگی میکنه کشورهای غربی به تو این اجازه رو میدن که تو خودتو جزئی از اون کشور بدونی ،حالا با داشتن  پاسپورت و  یا اقامت  دائم و به خاطر تشابه قیافه ،ولی اینجا نه ،همه  عمرمهمون هستی و بخاطره تفاوت بیش از اندازه قیافه هیچ وقت ما خودمونو چینی نمیدونیم، و این برای من به عنوان یک مادر زجر آور بود که فکر کنم پسرک اینجا غریب خواهد بود،ولی حالا که سام یک سال و نیمه شده  و هوا عالی و تقریبا پنج ساعت از شبانه روزمون توی محوطه و با بچه ها میگذرونیم میبینم این منم که سختگیرم و تفاوت بین انسانها قائل میشم ،میبینم بچهایی که خارجی هستن و از سام بزرگتر چه راحت همه فرهنگهارو پذیرفتن و به هر انسانی به یک چشم  نگاه میکنن،وقتی سام از بچگی با هر رنگو هر نژادی دوست باشه و هر زبانی و هر فرهنگی رو به راحتی هضم کنه  و قبول کنه که تنوع بین انسانها زیاده ولی ذات و سرشت انسانی همه یکی هست اون موقع هست که میتونم بگم سام اینترنشنال فکر میکنه .امیدوارم هیچ تعصبی توی زندگیش نداشته باشه و بتونه همه آدمها رو اونجوری که هستن درک کنه .مطمئنم که سام خیلی آزاد اندیش تر از من و پدرش خواهد بود و از صمیم قلب   آرزو میکنم پسرکم اینجا و همه جای دیگه از این هستی پهنآورو سرزمین خودش  بدونه و همه جا شاد و راحت زندگی کنه .

+   سام دشت دار ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٩

رقص سام:

بعد از عمری دوباره پیدام شده ،سلام بر پسر عزیزم .
عشق مامان تو الان خوابیدی و من امدم برات بنویسم ،عزیزم این روزها حسابی خوردنی شدی ،دیشب اولین بار بصورت  جدی رقصیدی بابا اسی باید دست بزنه و آواز بخونه تا تو برقصی ،همینجور که ۴ دستو پا هستی تکون میخوری ،دیشب ۱۰ دقیقه میرقصیدی،انقد قربون صدقه رفتن دوست داری ،فدات بشه مامان که ماهی ،ماهه شبه چهارده،  الان در در رو خوب میشناسی ،مامان ،مه مه (به به) و گل . اینها رو درست و به جا به کار میبری ،این روزها از صبح که بیدار میشی بابا نیست تا ساعت ۵:۳۰ حسابی دلتنگی میکنی وقتی میاد حسابی خوشحالی و ذوق زده،قربون مهربونیت برم،یکی از بارز ترین خصوصیاته اخلاقیت مهربون بودن  و شاد بودنته،خنده رویت فکر کنم به مامانت رفته عزیزم .

+   سام دشت دار ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۱٦

به به

عزیز دل مامان ۱۰ روزی مریض بودی ،ششت عفونی شده بود،حسابی بیخوابی کشیدی و اذیت شدی ،حالا خدا رو شکر خوبی،خوب خوب.انقدر خوبی که من الان از خستگی در حال غش کردنم .
سام به حدی این روزها خوردنی شدی ،دیروز با بابا بیرون بودیم ،من برا خودم بستنی خریدم ،تو همین جور که توی کالسکت بودی میگفتی مامان مامان ،من اول نفهمیدم واقعان چی میگی ،رفتم پشت سرت که دلت نکشه،تا دیدی من نیستم گفتی به به اون موقع بود که بستنی کوفتم شد .

+   سام دشت دار ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٢۱

سام و نقاشی:

عشق مامان امروز برای اولین بار نقاشی کشیدی ،نقاشی که چه عرض کنم ،همه تنتو و همه لباستو نقاشی یا رنگ رنگی کردی،با کدو حلوایی برات پوره درست کردم ،نشوندمت روی سفره کاغذ و پوره کذاشتم جلوت ،همشو کشیدی به تن خودت ،۱ ربع بازی کردی بعدش حمام و لالا،لا لا کن عزیز دل مامان ،عاشقتم،یعنی بزرگ شی فارسی یاد میگیری که اینها رو بخونی،اخه سواد فارسی باید داشته باشی عزیز مامان 

+   سام دشت دار ; ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/٥/۸

روزانه:

چقدر زمان زود میگذره ،همین دیروز بود که به دنیا اومدی،حالا توی خیابون بهانه بادکنک میگیری و با چشم بادکنکه بچه های دیگه رو دنبال میکنی و قلب منو حالی به حولی میکنی و من تندی میرم برات بادکنک میخرم ،عزیز من نفسه من ،دو شبه گذشته حدودهای ساعت ۲ صبح بیدار میشی و بازی میکنی ما رو هم بیدار میکنی گاهی هم برامون آواز میخونی بعد از ۱ ساعت میخوابی .دروغ چرا تا قبرآآآآ نصف شبها اخمو میشم حتا اگر کارهات منو به خنده بندازه ولی از عشقت کم نمیکنه .۳ شب پیش مهمون داشتیم و همه توجها به تو بود تو هم هر  شیرین کاری بلد بودی رو کرده بودی من از آشپزخونه با ظرف غذات امدم بیرون تا منو دیدی با صدای خیلی خیلی بلند گفتی به به این شد که حسابی ابراز وجود کردی قنده عسل مامان

+   سام دشت دار ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٦

سام :

سام عزیز مامان
پسر خوبم این روزها حسابی دلبری میکنی ،صبح که بیدار میشی توی تخت  ما هستی و حسابی خودت رو لوس میکنی یک لگد به من میزنی یکی به بابا بعد میگی مامااااا بابااااا بعد من هر کاری کنم تو غش میکنی از خنده .الهی مامان فدای تو پسر عزیزم
دیروز باهات بازی میکردم،من سرمو بهت نزدیک میکردم بعد یواش پیشونیم میزدم به پشونی تو ۲ بار باهات این کار کردم بعدش خودت یواش و با احتیاط سرت به من نزدیک میکردی دانگ پیشونیت میکوبیدی به پیشونیم و غش میکردی از خنده .من موندم خیلی چیزها کی به شما بچه ها یاد میده؟میزه وسط سالن خیلی دوست داری میری زیرش میشینی و بازی میکنی اولها هر بار که میرفتی اون زیر و میومدی بیرون دانگی سرت میخورد به میز ولی حالا همچین گردنت خم میکنی مثل فرفره میری اون زیر و میایی بیرون بدونه اینکه سرت به جایی بخوره.
پسر خوبم عاشقتم باهمه وجودم تورو توی بغل میگیرم باهمه وجودم دوست دارم عزیزم .

+   سام دشت دار ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۳۱

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir